همت کن وبگو
ماهی ها حوضشان بی آب است.
اگر ديدي يه نفر نميتونه بهت بگه برو
بدون ترس از مرگ نميذاره كه بگه...
اي خدا به حق تنهاييت در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار
بـــــــــــــــــــال را معنی کن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
ای حیـــــــــــــــــــــات شدید
ریشه های تو از مهلت نور
آب مــــــــــــی نوشد
بال و پر نقره اي كفتره عشقمو كي بست آينه ي طوطي منو سنگ كدوم كينه شكست
عروسك قصه من زخم شكسته با تنت بميرم اي شكسته دل چه بي صداست شكستنت
صداي عشق من و تو كه تلخ و گريه آوره تو اين سكوت قصه اي شايد صداي آخره
بعد از من و تو عاشقي شايد به قصه ها بره شايد با مرگ من و تو عاشقي از دنيا بره
عروسك قصه من سوختن من ساختنمه تو اين قمار بي غروب بردن من باختنمه
عروسك قصه من شكستنت فال منه اين سايه ي هميشگي مرگ كه د نبال منه
جفتاي عاشق رو ببين از پل آبي ميگذرن عروسك قلبشون رو به جشن بوسه مي برن
اما براي عشق ما اون لحظه آبي كجاست
عروسك قصه من پس شب آفتابي كجاست
دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیـــــچ
می شوند کدرهمیشه عاشق تنهاست ...
تا وقتیکه تو نظرها جمله ای ازش نبینم دیگه ادامه نمیدم...!
تـــــو رسمـه مکتبه دلرهايي شرطه عشقـــه
مشــــکي فقط يه رمزه
يـه رنگيشم يه عشقـــه
رنگــــه ما رنگه عشقــه
عشقمـــــونم يــه رنگـه
ســـــاده بگـم تا زنده ام
مشکــــي بـرام قشنگه
بعضي مي گن که حرفه
بعضي مي گن که وهمه
اونــي که مبتــــلا نيست
نمــي تونــــه بفهمــــــه
سفـــــرت بخير,
اگر ميــــــري از اينجا تک وتنهــــــــــــا تايه شهر دور
بــــــرو که رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيــــــا نور
سفــــــرت بخير,
برو گــر شکستــــي زمن مي توني دوبـــــــاره بساز
از دلي شکستـــــه, نااميــــدوخستــــه تــو باز غــرور
نمي خـوام بيـاي!
نمــــــي خوام ميونه تاريکيه من تو حـــــــروم بشي
نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي
بــــرو تـو بزرگي,
نمـــــي خوام که فقــــط آرزوم بشي آرزوم بشي!

به چشمی که تو را ببیند حسادت می کنم
به این امـــــــید می نویسم که شاید این نوشته ها
با چشمـــــــــــــــــــــــــانی که زیباترین منظره دنیا برای
مـــــــــن است خوانده شود تنهــــــــــــــــــا به این امیـــــــــــــــد...
بــــــــــــــــرای او کـــه بهــــــــــــــــــــــــترین است:
به میان رنگهای نقاشی ام پریده ای
بـــــــــــدون اجــــــــــــــازه
و مــــــن در انـبــــــــوه درختان پاییز
به دنبــــــــال رد پایی ا ز حضـــــــــــورت جا مانده ام
در جـــای خــــــــــالی میان انگشتــــــــــــــــــــانم در علامت سوال
نگاههای مبهمم در زیر جاده خط کشی شده ی چشمم
به دنبــــــــــــــــــــال تو می گردم
امـــــــــــا نیستی!
و مــــــــن تو را ندیده عاشق شده ام
و به یــــــــلدا سوگند که نمیدانستم عاشـــق شده ام
و این عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق چه دامنگیر است...
و چه زیباســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت این عشق...
کاش ...کاش آسمـــــــــــــان نگاهت
هیچ گاه طوفانی نمی شد
و ای کاش خدا آن زمان ما را که می آفرید
دستـــــــــــــــــــــــــــانمان را اینقدر از هم جـــــــدا نمی کرد
و ای کـــــــــــــــــــــاش تقدیــــــــــــــــرمان را جــــــــــــــــوری دیگر...
به جرم اينكه خيلي ســاده بودم
به زنـــدان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابد بود
براي مـرگ هم اماده بود م
ای عشــــــــق ،پناهگاه پنداشتمت
ای چـــاه نهفتــــه! راه پنــــــــــداشتمت
ای چشـــم سیـاه،آه ای چشم سیاه
آتش بودی،نگاه پنداشتمت
"فریدون مشیری"

خــــــــــــــــــــورشید رفت.
آفتــــــــاب گردون دنبال خورشید میگشت.
ستاره چشمک زد.آفتاب گردون سرش روِپایین انداخت.
گـــــــــــــــــــل ها هـــــــــــــــــــــرگز خیـــــــــــــــانت نمی کنند....!!!

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوسـت
تا کرد مــــرا تهـــــی و پــــــر کرد ز دوسـت
اجــــزای وجــــودم همگــی دوسـت گـرفت
نامیست ز مـــن بر مــن و باقی همه اوست
عیب است بزرگ برکشیدن خود را
وز جمله خلـــق برگزیدن خــود را
از مـــردمک دیــــده بباید آمـوخت
دیـدن همه کس را و ندیدن خود را
كه در آنجا كه تويـــــــــــــي بر نيايد دگر آواز از مـــــن
ما هم اين رسم كهـــــــــــــن را بسپاريم به يــاد
هرچه ميل دل دوســـــــت بپذيريم به جــان
هر چه جـز ميل دل او بسپاريم به بــاد.

این حرف و معما نه تـــــــو خوانی و نه من
پس از پسه پرده پرده گفتگوی مـــــــــن و تــــو
چون پــــــــرده بر افتد نه تــــــــــو مانی و نه مــــــن

«عشــــق» تمرين «نيايـــــش» است
و «نيايـــش» تمرين «سكـــــــــــوت»
شاید لحظه ای بعد برای یک عذر خواهی و یا حتی یک نــگاه محبت آمیز فرصت نباش
د.

به صورتــی متمایل می شود
به قـــــــــــــــــرمز می رسد
در سرخــی جلوگر می شود
و ای کاش هرگز در سیاهــی
نابود نشود . . .
به گل نيلوفر نگاه مي کردم
ترس تموم وجودمو برداشت که شايد
منم يه روزمثل گل نيلوفر تنــــــــــــــــها بشم.
سريع از کنارمرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم
مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از
تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر
مغـــــرور نيست اون خودشو
وقــــف مرداب کرده .
هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر
يک پازل دل جديد براش ساختي هنــر کردي
اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشه
عشق وقتي زيباست كه براي تـــــــو باشد
تو وقتي زيبايي كه براي مـــــــــــن باشي
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست.
بر شانه های خویش بنشانم این خلــــق بی شمـــار را
گرد حبـــاب خاک بگـــــردانم تا با دو چشم خویش ببینند
که آفتــــابشـــــان کجــــــاست و بــــــــــــــــاورم کنند.

حقمان است اگر بیکس و تنهــــــا ماندیم
هیچ تقصیری نیست اگر ســــــرد شدیم
یا که در دهکده سبز خدا طــــــرد شدیم
هیـــــــچ تقصیری نیست اگر مــــا دوریم
روشنی هست خدا هست ولی ما کوریم
من همان روز ز فرهـــــــاد طمع ببريدم كه عنان دل شيــــدا به لب شيرين داد
گنج زر گر نبود گنج قناعت باقي است آنكه آن داد به شاهان به گدايان اين داد

عاشق ميشن اونا از عشـق هم اب ميشن تا شايد
تـــــــو آب رودخـــــــونه به هــــــــم برســـــــــــن

اونم اينكه جاي i و u رو از هم با فاصله چيدولي اونيكه حروف
صفحه كليدتو چيد اينو فهميد و 2 تا رو كنــــــاره هم انداخت.

شايد درحضــــور گـــــل ســـــــــــــرخ
و يـا شايد بر بشـــــت بامــي قديمي و
خــــــاكي و شايد آنجـا كه روياها سر از
خـــــاك زمين تشنــــه آرزو بر مي آورند
و يا شايد همينجا در اتاق خاطره هايم !

